علی سان من

دلتنگی

امروز پنجمین روزی که علی میره مهد   روز سوم اردیبهشت خودم برای اولین بار بردمش. یه کیک خریدم وسایل تولد گرفتم و بردم اونجا براش یه جشن کوچولو گرفتن. دوستای همکلاسیش براش رقصیدن. یاسمین براش رقصید و خلاصه روز اولی خوب بود. از روز بعدش پرستارش ساعت ۱۲ میبرد مهد و همونجا می نشست تا من برم دنبالش. دوبار بی تابی کرده بود و زنگ زدم مامان رفت دنبالش. امروز اولین روزی که رفته مهد و قراره تنها بمونه. به پرستارش گفتم وقتی دیدی داخل مهد شد و داره با بچه ها بازی می کنه تو هم برو. نمی دونم الان چیکار داره می کنه. دلم براش تنگ شده. نمی تونم تو اداره بشینم. ساعت هم که اصلا تکون نمی خوره. خدا کنه زود عادت کنه. و زیاد اذیت نشه. ...
26 آبان 1392

مراسم احیا

دیشب شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان بود.   برای علی کوچولوم سی دی کارتون پوه گذاشته بودم و خودم تو اتاق دیگه داشتم دعای جوشن کبیر گوش میدادم. پخش مستقیم از کربلا بود. تو حال خودم بودم که علی اومد تو اتاق. وقتی دید دارم گریه می کنم با دستای کوچولو و نازش دستشو کشید رو صورتم و منو بوسید. نمی دونم از ذهن کوچولوش چی گذشت. نشست بغل من قرآن کوچولومو گرفت دستش و دهنشو تکون می داد همون طورکه من موقع نماز آروم می خونم. قرآنو باز کردم و بهش گفتم بزار روی سرت اونم همین کارو کرد. بعد قرآنو بوسید و نشست تو بغلم. خدا عزاداری و احیا شو قبول کنه انشاء اله. انشاء اله سال دیگه همین موقع کامل حرف بیفته وبتونه دعاها رو با من تکرار کنه. ...
26 آبان 1392

علی کوچولو تو اداره مامان

صبح روزیکشنبه علی ساعت ۵/۵ بیدار شده بود چون باباش خروپف می کرد نمی تونست بخوابه. تا ساعت ۵/۶ این پهلو اون پهلو شد و آخرش که دید نمی تونه بخوابه رفت یه دونه محکم زد روی دست باباش و گفت اااااااااااه . و دیگه نتونست بخوابه. منهم زنگ زدم خانم سپهری و بهش گفتم نیاد. وسایل علی رو جمع کردم و زدیم بیرون. اول رفتیم پارک سر کوچه یه کم تاب سرسره بازی کردیم. بعد منتظر سرویس شدیم و اومدیم اداره. تو سالن کلی بدوبدو کرد و خندید. با دوستم قایم باشک بازی کردن و با صدای بلند می گفت دا (یعنی دالی). و بلند می خندید.  دکمه های کی بورد رو می چرخوند. می گفت هن. دکمه های دستگاه کپی و پرینتر رو هم خیلی دوست داشت دست بزنه.  خلاصه بع...
26 آبان 1392

توضیح نداره

هیچی نمی تونم بگم آخه چی بگم فقط بگم ماشاء اله لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم فوتتتتتتتتتتتتتتتت انشاء اله اسکن مدرک دکتراتو بزارم تو وبلاگت عزیزم. ...
26 آبان 1392

بیخوابی های مامان لیلا

چند وقتی میشه علی خوابش به هم خورده  یعنی از اون وقتی که رفتیم خونه مامان بزرگش و تا ساعت یک و نیم با ثمین بازی کرده دیگه نمی تونیم به موقع بخوابیم همیشه ساعت ۱۱ می خوابید تا هشت و نیم ولی الان دوازده و نیم ، یک و نیم  و گاها تا سه بیداره و ازمن هم میخواد باهاش یا بازی کنم و یا فیلم ببینم پریشب چند بار فیلم داربی تیگر و پو رو نگاه کرد و بارها بلند شد و مثل تیگر ورجه وورجه کرد و از من هم میخواست دنبالش بدوم آخرش دیدم ساعت یک و نیمه و اون هنوز نمیخواد بخوابه بردمش تو اتاقش و چراغو خاموش کردم خودم هم دراز کشیدم تا بخوابم گوشی تلفن همراهمو آورده و با اشاره بهم حالی میکنه که چراغشو براش روشن کنم بعد با نور اون ...
26 آبان 1392

لغت نامه علی سان

علی کوچولو حرف میزنه در حد المپیک   ششششششششش            بستنی میخوام با   با                                     بابا ددر                                      بریم بیرون(البته بیشتر وقتا یه بلوز میاره ...
26 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به علی سان من می باشد