دلتنگی
چقدر امروز دلم برای پسرم تنگ شده دیروز از 7 غروب یک سره با هم بازی کردیم تا ساعت 10 یه ماشین دست خودش بود یکیش هم داده بود دست من و می گفت دنبال من بیا . یه دقیقه هم نمیزاشت بشینم. زانوهام درد گرفته بود اونقدر که دنبالش هن هن کرده بودم هیچ شکل دیگه ای هم راضی نمیشد بازی کنیم مثلا نشسته ماشین بازی کنیم بالاخره ساعت 10 شام خورد و ده و نیم خوابید. بس که خسته بود صبح ساعت 6 بیدار شد دوباره رفت دو تا ماشین آورد و می گفت بازم بیا ماشین بازی لباس پوشوندم دست و صورتشو شستم و آماده شدیم بریم بیرون ولی باز گریه میکرد و می خواست با هم بازی کنیم وقتی می دید من با عجله دارم لباس می پوشم وسایل برمیدارم و آماده میشم عصبانی میشد و گریه م...
نویسنده :
لیلا
11:47





