علی سان من

گفتگوی من و پسرم

مامان بیا توپ بازی آخه تو اتاق جاهست ببین همه وسایلات تو پذیراییه. ببین چقدر شلوغه. اصلا جا هست توپ بازی کنیم. بیا با هم وسایلا رو جمع کنیم بعد نه مامایی خودت جمع کن چرا مامانو اذیت می کنی. اینقدر وسایلاتو جمع کردم خسته شدم. مگه من به تو اذیت می کنم. بله. اذیت می کنی همه ش میری آشپزخونه غذا درست می کنی. ظرف می شوری. اصلا با من بازی نمی کنی. عجب گیری کردیما.  این عجب گیری کردیما ش دیگه واقعا منو کشته مامان خایش(خواهش) می کنم لفطا(لطفا) معذرت می خوام مامایی. مچکرم . شمنده(شرمنده) این حرفهاش به قدری به دلم میشینه که حد نداره. دیروز رفتم مهد دنبالش. از پشت در صداشو شنیدم. چون دیر میرم دنبالش سه تایی با سینا و ع...
26 آبان 1392

مطلبی درخصوص مادر از یک دوست عزیز

وقتی مادر شدم یاد گرفتم با یک دست همه چیز را بر دارم وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه برای موفقیت همه تلاش کنم یادگرفتم عاشقانه دوست بدارم یاد گرفتم دلیل هر چیز را بدون پرسیدن بدانم  یاد گرفتم با در باز حمام کنم یاد گرفتم زود و سریع همه کارهایم را به انجام برسانم یادگرفتم بهتر بغل کنم یاد گرفتم چگونه باید از  هرچه دوست دارم دفاع کنم یاد گرفتم چگونه از مادرم قدر دانی کنم یاد گرفتم چه کسانی را بیشتر دوست بدارم یاد گرفتم هر تپش قلب چه معنی دارد یاد گرفتم چه طور با صبر حوصله به حرفهای نامفهوم گوش کنم یاد گرفتم فداکاری کنم ...
31 شهريور 1392

چند تا عکس از عید امسال

  این یه قسمت از سفره هفت سینه. تخم مرغها رو علی جان با آبرنگ رنگ کرده. این همون ماشینیه که علی به خاطرش از شیشه شیرش گذشت. منو بابا هر کدوم یه جفت کفش برای علی پسندیدیم اینم سلیقه خودشهبدو بدو آومده مامانننننننن بیا هنااااااااااااااا   اینم آقا پلیس کوچولوی مامان یا به قول خودش عمو ریکارد (سی دی پله) محو تماشای سی دی عمو ریکارد و پله اینم کادوی علی جانه اینو من براش گرفتم از سر سفره هفت سین بوسیدمش میگم علی جان عیدت مبارک. فوری برگشته می گه پس کادوم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم بابایی براش خرید سومین سری ماشینهای راه سازی ...
26 آبان 1392

مراسم از شیر شیر شیر گیرون

دیروز ظهر رفتم دنبال علی کوچولو یه کم دیر کرده بودم دیدم علی خیلی کلافه س. اومدیم خونه بلافاصله خوابش برد. نزدیکای ساعت 5 دیدم داره هذیان میگه. دست زدم دیدم تب داره. خودمم که دو روز بود فقط تصویر داشتم. صدام کلا قطع شده بود. رفتیم دکتر. گفت یه تب ویروسی گرفته. فقط باید استراحت کنه و با استامینوفن تبشو بیاری پایین. همون جا جلوی داروخونه شربتشو دادم. و برای جایزه ش ازم بیل خواست(بیل شن بازی کوچیک) بیل گل. بیل ببعی. بیل خیاری بیل آبی. تو مغازه یه ماشین بزرگ پیدا کرده بود ماشین حمل گاو. فکر کنم اندازه خودش بود به زور می خواست اونو بخریم. منم ازش خواستم یه ماشین دیگه برداره. یه ماشین انتخاب کرده و صدا کرده مامان بیا. رفتم دیدم عین همون م...
26 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به علی سان من می باشد